.::کاریکاتور::.

مارسل پروست = رمان نویس و روانشناس فرانسوی



چهارشنبه 30 فروردین 1391

سلام گاز عزیز . امیدوارم حالت خوب باشد . شبی را تا صبح  در فراغ دوریت به خود

پیچیدم و این ترس از بی تو بودن بود که باعث لرزیدن وجودم شد . تو رفتی و مرا با

کوله باری از لباس تنها گذاشتی . ای کاش می توانستم تو را با گرمای هیزم مقایسه

کنم اما می دانم که مو لای درز دلیلت نمی رود . نمی دانم شاید فشار برق باعث

رفتنت شد یا شاید همسایگان را به ما بیشتر ترجیح می دهی .  به هر حال دفعه آخرت

باشد که بی خبر می روی وگرنه مثل آنموقع که می خواستی خانه مان را بترکانی ،

می ترکانمت !





امتیاز این مطلب ؟ :
طبقه بندی ( موضوع ) : بی معنی نویسی من، 
برچسب ها: گاز مهربان، سی ان جیcng، فراغ دوری، لرزیدن، کوله باری از لباس، گرمای هیزم، مو لای درز، فشار برق، همسایگان، خانه مان،  

لینک مطلب       دیدگاه ها : دیدگاهSMS

چهارشنبه 30 فروردین 1391

گفت : « قهرمان چندین دوره جهانی در شهرستان ژاپن هستم » .

گفتم : « من می توانم آدامس را قبل از باد کردن بترکانم » .

گفت : « من عاشق راصتگویی و سداقت هستم » .

گفتم : « مثل آن دوستت دارم هایی که روی شیشه بخارگرفتهمی نویسند » .

گفت : « صدایم را گچ گرفتم تا درمان شکستگی اش ، نگاهم را ترمیم کند » .

گفتم : « ناز شست نفست » .

گفت : « این توفیق را به لاک غلط گیرنخواهم داد که روی اشتباهات مداد

طراحی نیز سرپوش بگذارد » .

گفتم : « اصولا حق با دروغگوست » .

گفت : « شیشه ای که با هنر طنز پاک شود را نمی توان براحتی خراش داد » .

گفتم : « خسته خسته خسته خسته ام از این همه خستگی » .

گفت : « راننده تاکسی می تواند منبع جامعی از مشکلات مردم را بازگو کند ».

گفتم : « اگر تاکسی دنده عقب برود باید به مسافر پول بدهد » .

گفت : « قصد پیاده شدن نداری؟ » .

گفتم : « مرسی . همینجا پیاده میشم . چقدر شد؟ » .

گفت : « قابلی ندارد » .

من هم بلافاصله پیاده شدم و در رفتم !





امتیاز این مطلب ؟ :
طبقه بندی ( موضوع ) : بی معنی نویسی من، 
برچسب ها: مباحثه، شهرستان ژاپن، آدامس، راصتگویی و سداقت، شیشه بخارگرفته، ناز شست نفست، لاک غلط گیر، مداد طراحی، هنر طنز، راننده تاکسی،  

لینک مطلب       دیدگاه ها : دیدگاهSMS

چهارشنبه 30 فروردین 1391

شاعری کت و شلوار پوشیده و سوار بر تراکتور زمین را شخم می زند . نقاشی قلم بر

گوشش نهاده و مشغول بیل زدن و باز کردن جوی آب است . نویسنده در حالی که شعر

می خواند ، شیر گاو را نیز می دوشد . هنرمندی تیغ در دست دارد و علف های هرز

مزرعه را هرس می کند . مرغ و خروس ها به طرف همدیگر دانه می پاشند و سخنران

باقیمانده سخنانش را جارو می کند . در حالی که آفتاب نورش را بر این مزرعه می تاباند ،

ناگهان صدایی آشنا به گوش می رسد : بازی بس است بچه ها ، بروید سر کارتان !






امتیاز این مطلب ؟ :
طبقه بندی ( موضوع ) : بی معنی نویسی من، 
برچسب ها: مزرعه ما، کت و شلوار، تراکتور، نقاش، بیل زدن، شیر گاو، هنرمند، علف های هرز مزرعه، مرغ و خروس ها، آفتاب،  

لینک مطلب       دیدگاه ها : دیدگاهSMS


(تعداد کل صفحات :(339

CopyRight All Reserved by ( polop.mihanblog.com ) - Designer : Polop.ir » 2008-2012.:

هر گونه كپی برداری از قالب یامحتوای این وبسایت تنها با ذكر منبع مجاز می باشد.لطفا اصرار نفرمائید!